تبليغاتX
تات
هر چیز که سیال ذهن عاصیه...

 

گاهی فکر می کنم کسی که از ما نپرسید دوست داری بیای این دنیا ؟

کاش می پرسید کِی دوست داری بری از این جا؟ اونوقتی که مطمئن می شدی داری الکی اکسیژن خدا رو هدر میدی. 

کاشکی بشه سالهای باقیمانده عمرم رو کادوپیچ کنم و دو دستی تقدیم دانشمندی، مخترعی؛ یه آدم مفیدی کنم و خلاص...کسی که ثانیه ها رو حروم نکنه ،بلد باشه چه جوری خرجش کنه.. به بشریت هم خدمتی میشد ..چه اصراریه تا تهش بری ؟ اونقد که بچه هات ازت بیزار شن ومثل پیرزن همسایه ما طی مراسمی رسماً بیرونت کنند و به خونه همسایه ات پناه ببری! اگرچه خیلی هامون تا همین وسطش هم زیادی اومدیم یارکه نشدیم  هیچ، باری شدیم به دوش کائنات

شرط می بندم اگه ثبت نام شروع شه نصف آدم ها داوطلب بشن،  ژاپنی ها اما پیشقدم اند می دونید چرا؟

فکر می کنید فرم ثبت نام شامل چه سوال هایی باشه خوبه ؟ یه مصاحبه هم بشه بد نیست که افراد واجد شرایط در اولویت قرار بگیرند.

داوطلب مرگ رو خوانش کنید اینم پلک بزنید .

ربطش با خودتون همه چیزو که نباید توضیح داد..

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 آذر1388 توسط دختر تات

 

 

به دستهایت نگاه کرده ای ...؟

دیگر یادشان رفته قلم گیری را

دیگر شکل حروف را فراموش کرده اند

پیچ و تاب خطوط را وقتی که از سر بازیگوشی هر چه قدر که می خواستی کششان می دادی

یا شکمشان را گنده تر می کردی تا نقطه ها آزادانه تر در گودی و سراشیبی حروف بازی کنند

گاهی هم با بی رحمی تمام نوک تیز خودکارت را آنقدر با حرص روی صورتشان می کشیدی که دیگر جایی برای نفس کشیدن نمی ماند تاوان کم جا شدن لغت نامه ی ذهنت را آن کلمات بیچاره باید می دادند از بس که خط خطی شان می کردی؟(ولی خودمانیم خط خطی کردن کاغذ کاهی هم عالمی داشت وقتی از فرط فشار قلم گاهی پاره می شد بهانه ای بود برای اینکه از اول شروع کنیم نه ؟)

چه قدر کاغذ مچاله شده جمع می کردیم از گوشه کنار ذهن به هم ریخته مان چه قدر دوباره بازشان می کردیم و می خواندیمشان از اول و کیف می کردیم از این همه نبوغ و به خودمان می گفتیم این که خوب است اصلا بی نظیر است پس چرا مچاله شده دوباره پاکنویسش می کردیم و...اه این چه چرت و پرتی است که نوشتم و ... دوباره صدای شکستن شانه های کاغذ و روانه شدن به سوی یک طرفی فرقی نمی کرد پشت تخت،گوشه ی اتاق،گاهی هم نا امید از این همه بی استعدادی کاغذ بیچاره محکوم می شد به خورده شدن(البته این راه خیلی همه گیر نیست و در مواقع خیلی حاد اتفاق می افته)

اما حالا چه می نشینیم روبه روی کامپیوتر انقدر زل می زنیم به صفحه اش که گاهی چشمهایمان لوچ می شود از بس رژه ی کلمات را نگاه می کنیم و دل شاد از این همه تکنولوژی هی پُز می دهیم به عالم و آدم که تایپ می دانیم


حالا خدا وکیلی کدام یک از اون بلاهایی که به سر کاغذ بیچاره در میارید رو میتونید سر صفحه کلید در بیارید

خودتون رو تصور کنید که عصبانی از افکار پلیدی که روی مونیتور نقش بسته مشغول کندن دونه دونه کلیدهای کیبورد هستید البته با حرص و چهره ای کاملا خشمگین و یا با دندانهای شریف دارید صفحه کلید رو توجیه می کنید که بیشتر دقت داشته باشه و سعی کنه مطالب رو فیلتر کنه و هر چی غزل همه چی تمام و متون زیبا و نوشته های نغز و دلکش رو به رشته ی تحریر در بیاره که البته مختاره و هیچ اجباری درش نیست شاید هم در آخر تن نحیف و نازکش بلند شه و با حرکت اسلوموشن نواخته شه به گوشه ی محترم میز البته این رو هم در نظر بگیرید که چک نویس قرار دادن کیبورد خیلی هم به صرفه نیست ...

اللهُ  اعلم...

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388 توسط ریما

پنجمین روز هر هفته از یک پاییز قبل تر، دارآباد ،برگ و باد ،رنگ و راز ،چه غریب رقص فصل در تنم می پیچید.

.........

از میون روزهایی که به هم گره زدیم ،روزهای بارونی اما حسابی جدا داره ..روزهای خیس پر از پیاده روی بی برنامه به مقصد دلخوش آباد ..روزهای بزن بریم هر جا دلمون خواست..

دایره واژگان ذهنم  همیشه ازبی کلمه گی میونمون تعجب میکرد وقتی که با هم بودیم و عجیب بهش فکرمیکنم وقت های تنهایی ..میگن آدم ها اون چیزی هستند که نمی گن و من به همه اون چیزهایی فکر می کنم که نمی گی و دچار حس غریبی میشم ؛غریب و عزیز..

ازبین این چیزهای نگفتنی ،دست هات هرگز ازحافظه دستهام پاک نمیشه حتی اگر آلزایمر بگیرم .حتم دارم ازنگوهام می فهمی که منظورم به کدوم فصل ازدوستیمونه .

میدونی چرا دو نفر که از هم عصبانی هستند با وجود فاصله کم بلند صحبت می کنند؟ اتفاقی که میافته اینه: قلب اونا لحظه به لحظه از هم دور میشه و اونا بلند و بلندتر حرف می زنند تا این فاصله رو کم کنند تا شنیده بشن ..قلبها که به هم نزدیک باشه اما، آدم ها آروم حرف می زنند و به وضوح می شنوند و گاهی اصلا نیاز به کلام نیست چون فاصله ای نیست. حالا جریان نگوهای ما به همدیگه است ...

گفتن و نوشتن ترجمه حقیقته ، برگردان هم اصل نمیشه خب ! ما هم که به موسیقی بی کلام رابطه مون عادت داریم پس ..

بیا بی صدا بریم دارآباد-روی برگ ها – راه بریم ،رد بندازیم فرش خدا رو ..خط بزنیم سکوت اونجا رو..یخ بزنیم روی تخته سنگ ها و ریز ریز بخندیم وول خوردن سر کلاس حافظ خوانی رو ...بریم کنار آرامش استاد بشینیم و قصه ببافیم هیاهوی نگاهشو ..

بیا بریم کوهسار ! می خوام موهامو به دست باد بدم تا برام ببافه .

می خوام آوازتو روی ملودی نسیم بشنوم دوباره. می خوام اونجا مال ما باشه یکباردیگه ..

یا بریم جنوب ؛همونجا که هیچوقت یادت نمیره ازکدوم طرفه .

یا اون جا که سرخی سیب ها دست به دامن ما بودند به خواهش چیدن ؛ رود افشان رو میگم .

بیا می خوام دوباره ایرانو بگردیم،می خوام تکه های رنگ رنگ خاطراتمون رو پیدا کنم و پیراهن چل تکه ای بدوزم به قامت دوستیمون و تو سالگرد این اتفاق شمع فوت کنیم وجانانه برقصیم.. ..

بیابریم..

تو که باشی مهم نیست کجا ..

اشاره:ممنون ازاحولپرسی تون ..زنده ام و مهمون سرفه ام.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان1388 توسط دختر تات
بعد اضافه شد!

هشدار!!

هنگام خواندن مطالب وبلاگ تات از فاصله 5/1 متری از در آغوش گرفتن و بوسیدن مانیتور خودداری نموده و قبل و بعد از لمس موس کامپیوتر(البته با دستمال کاغذی) ، دستهاتون رو با آب و صابون شسته و اسفند دود کنید وبخور بدهید. سپس دستمال کاغذی معلوم الحال را در کیسه فریزر پیچیده!  و به روش کارتون کمپانی هیولاها منفجر ( معدوم) نمایید.

دکتر فرمودند : مشکوک به آنفولانزا هستی تو!


در خانه

در جمع فامیل

 اجتماع

دانشگاه

 محل کار

......

بس که چهره به چهره شدم در این بالماسکه شبانه روزی

خودم رو گم کرده ام

.

.

.

کمــــــــــک!


نوشته شده در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط دختر تات
 

در راستای اصلاح الگوی مصرف

حرف اضافی خاموش!

  

صرفه جویی در کلمات =

۱.بهینه سازی مصرف انرژی انسانی

۲.پیشگیری از آلودگی صوتی

۳.حفظ سرِ مبارک

و..........؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 آبان1388 توسط دختر تات
درباره وبلاگ
تات پیشینه مرا واگویه می کند مرا و پدران مرا ومادرانم را.. زندگی های که پشت سرمن جاری بوده جایی در این سرزمین به نام تاکستان که تاکستانش زیر نوازش خورشید همچون طلا می درخشد ...
و بوی نان تنوری (و نه ماشینی) و پنیرمحلی و سبزی که از باغچه دلشان حیات می گرفت در سفره ای که سادگی اش آسمان را مجذوب می کرد در زیر نگاه آفتاب، قرن ها در حافظه زمان می ماند ...
تهرانی زاده ام اما اجدادم زبان و فرهنگ تات را به دستانم سپرده اند تا برسانم به ...

..................................

خیلی وقته که سعی در یادگیری گویش تاتی و فرهنگش دارم و البته از بعضی جوان های فامیل بهتر حرف می زنم .
و همیشه دلم می خواست کتابی بنویسم هر چند کتاب در این باره زیاده ولی یه حسی بود که تا حالا رهام نکرده ..
فکرکردم همین که به نام اجدادم اعلام حضور کردم گام خوبیه و اگه شد در این باره هم چیزهایی بنویسم..
و البته ریمای نازنینم رو که شرح بودنمون با هم مفصله رو دعوت کردم که با حضورش اینجا رو سرشار کنه که گل بارون کرد باغچه خونمون رو ..."



نويسندگان
آرشيو مطالب
Blog Skin